Friday, December 28, 2012

The Head

                                     


گیر کرده بودم. لعنتی‌ها سرم را زنجیر کرده بودند به دیوار سنگی و سردِ سیاهچال و هیچ راه فراری نداشتم. زور زدن برای رهایی مساوی بود با از جا کنده شدنِ گوش‌هایم. در آن زنجیرهای چرک‌آلود و خبیث هم هیچ‌ نشانی از ترحم و سستی دیده نمی‌شد، انگار در عمر گذشته‌شان، چندان هم‌نشینی با رطوبت نداشته‌اند. همان‌جا در آن تاریکیِ مطلق سرم آویزان شده بود و آن قسمتِ ذهنم که دنبال راهی برای گریز می‌گشت، خاموشی اختیار کرده و خالی بود از سکنه‌ی هرگونه فکر و ایده‌ای.

آن‌چنان سیاهی سیاهچال را فرا گرفته بود که حتی اگر کور می‌شدم، چشمانم تفاوتی احساس نمی‌کردند. سکوتِ کرکننده و تاریکیِ عذاب‌آور، دست به دست هم داده بودند تا سرم را آشیانه‌ی درد قرار دهند. دردی هولناک که نمی‌دانم از فشار زنجیرها بود و یا از سرنوشت شومی که بر وجودم چیره شده بود. دردی ناشناخته که از روحم تغذیه می‌کرد و سیری نداشت. دردی ناشی از حمله‌ی وحشیانه‌ی افکار بی‌پایان. افکاری که مانند کرم، در مغزم می‌لولیدند و تار و پودم را به فریاد وا می‌داشتند. افکار سرگیجه‌آوری از ندانسته‌ها. مغزم فریاد می‌زد و گله می‌کرد از این‌که تا کِی قرار است در این گور ِ تاریکی و سکوت، زندانی باشم. چه سرانجام کثیفی در انتظارم است و چه بلایی بر سرم نازل خواهد شد. افکار خودشان را به در و دیوار ِ ذهنم می‌کوبیدند و ناتوانی‌ام را آن‌چنان به رخم می‌کشیدند که ذره‌ذره‌ام از اندوه مچاله می‌شد. گیر کرده بودم... گیر کرده بودم در دنیایی بی در و پیکر.

افکار آن‌چنان با داغی که به مغزم می‌زدند، تحت فشار قرارم دادند که دیگر نای تحمل نداشتم. می‌خواستم تمام آن کلماتی را که داشتند از درون نابودم می‌کردند، بالا بیاورم و خودم را از شرشان خلاص کنم. می‌خواستم چشمانم را از کاسه بیرون آورم تا راه برای هجوم‌شان به بیرون باز شود و مغز ِ لعنتی‌ام را تنها بگذارند. دیگر تحملم تمام شده بود، دهانم را باز و با تمام وجود شروع کردم به نعره زدن. می‌خواستم آنقدر نعره بزنم که مغزم منفجر شود و جمجمه‌ام را متلاشی کند تا افکار آشفته‌ام به سنگ‌های دیوار سیاهچال حمله‌ور شوند، نه دیواره‌ی سر من.

نعره زدم، نعره‌ای گوش‌خراش و محکم که مطمئناً در گوش موش‌های سیاهچال هم، می‌پیچید و کنسرت رایگانی برای‌شان فراهم می‌کرد. نعره‌ای که سکوتِ بی‌رحمی را که خزیده بود در آغوشِ تاریکی، در هم شکست. و آن‌وقت بود که انگار، دل ِ سنگی سیاهچال اندکی به رحم آمد. آرام آرام نوری شروع به سوسو زدن کرد. انگار تاریکی در نبودِ همدم‌اش سکوت، در لانه‌اش خزیده بود تا زانوی غم به بغل بگیرد. نور ِ قرمز رنگ که از سقف سیاهچال می‌آمد، در مدت کوتاهی محیط را روشن کرد و با نوازش‌اش بر چشمانم، افکار ِ آشفته‌ام را اندکی رام کرد و آن تکاپوی دیوانه‌وار را پایان داد.

نگاهی به کفِ تیره‌ی سیاهچال انداختم. و آن‌جا، روی آن زمین نفرین‌شده، چیزی افتاده بود که تمام آن آرامشی را که نور برای‌ام به ارمغان آورده بود، در یک آن طعمه‌ی خود و نیست و نابود کرد. روی آن زمینِ آغشته به خون و گل، من افتاده بودم. من ِ بدونِ سر. من با آن لباس‌های کهنه و پاره، با آن کالبدِ استخوانی و میانسال، ولی بدونِ چشم و گوش و مو و مغز، چرا که سری نبود که به آن‌ها پناه دهد. من... من ِ بدون سر... آرام و بی‌حرکت آنجا، میان آن کثافت‌ها، افتاده بودم، در حالی که سرم اینجا بود، روی دیوار، آویزان به زنجیرها. دیگر افکارم نای حمله و یورش هم نداشتند. افکارم مرده‌بودند... از حیرت. آن بلایی که قرار بود بر سرم نازل شود، نازل شده بود، هم بر سرم و هم بر بدنم. چنین صحنه‌ای، آنقدر از تصوراتم به دور بود... آن‌قدر برای مغزم بزرگ و عظیم‌الجثه بود... که در یک آن مرگ ناگهانی داد به افکارم. نمی‌توانستم بی‌اندیشم، حتی نمی‌توانستم نعره بزنم. تنها توانایی‌ِ باقی‌مانده در این سر ِ بی‌خانمانم، دیدن بود. دیدنِ بدنی که سال‌ها چسبیده و پابه‌پای سرم، با من بود.

محوِ آن آشفته‌بازار، دهانم را ته باز کرده بودم، انگار می‌خواستم تمام آن نور ِ قرمز ِ بدشگون را ببلعم و به همان تاریکی برگردم که این وحشت را، از چشمانم پنهان کرده بود. غرق در دیوانگی و مدهوشی، موجی از گرما بر روی صورتم حس کردم و بعد از آن طعم شوری که در دهانم پیچید. خون بود، خونی که از سقف بر روی سرم ریخته شده بود و می‌خواست نقشی در روانی کردنِ بیشتر من ایفا کند. خون‌ را تف کردم بیرون اما فایده‌ای نداشت، آبشار خونی شروع شده بود که از این زنجیرهای ظالم هم لج‌باز تر بود.

خونی که به سرعت در دهانم جمع شده بود را با فشار بیرون انداختم. خون بر روی بدنم پاشیده شد. هه... داشتم بر روی کالبدِ دوست‌داشتنی خودم خون تف می‌کردم، هیچ‌وقت آمدنِ چنین روزی را پیش‌بینی نکرده بودم. ذره‌های خون جا خوش کردند روی لباسِ سفیدِ کهنه‌ام. زل زده بودم بهشان، چرا که هیچ کارِ دیگری برای انجام دادن نداشتم. آبشار خون روی سرم جاری بود و من با کرختی و در حیرت از این همه بدبختی ِ ناگهانی، قطره‌های خونِ روی بدنم را می‌شمردم. و بعد، انگار که سیاهچال فکر می‌کرد امروز به اندازه‌ی کافی شادکام نشده‌ام، در مقابل چشمانِ غرقِ خونم، مهمانیِ دلپذیرِ دیگری برای‌ام دست‌و‌پا کرد. لاشه‌ی به گه کشیده شده‌ام، شروع به تکان خوردن کرد. از شدت ترس و گیجی چیزی نمانده بود به قهقهه بیفتم. من ِ سر اینجا آویزان و من ِ لاشه آنجا داشت جابه‌جا می‌شد و به آرامی خون را از روی لباسش پاک می‌کرد. در یک چشم‌به‌هم زدن از جا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. مات و مبهوت زل زده بودم به پیکر ِ متحرکم. حس می‌کردم دچارِ سرگیجه شده‌ام – اگر همچین حالتی برای یک سر ِ خالی ممکن بود.

بدنِ بی‌سرم با قدم‌های سریع به سوی دری رفت که تا به حال آن همه حیرت اجازه نداده بود متوجه‌اش شوم. دری چوبی و خاک‌گرفته در انتهای سیاهچال که نیمه‌باز مانده و سایه‌اش روی زمین خزیده بود. بدنم در را به سرعت باز کرد، انگار عجله داشت. مسخره بود که من، سر ِ آن بدن، مرکز فرماندهی‌اش، هیچ ایده‌ای نداشتم که آن کالبدِ متحرکِ بی‌عقل، به کجا می‌رود و چه قصدی دارد.

از سیاهچال بیرون رفت و در را باز گذاشت، نور ِ زردی داخل سیاهچال تابیده شد. و بعد من ماندم و نور قرمز و آبشار خونی که هم‌چنان روی سرم می‌ریخت. مغزم ساکت بود، خبری از افکار نبود. ته دلم امید داشتم که افکار مُرده، زنده شوند و دوباره سوراخ سنبه‌های مغزم را پر کنند، بهتر از این پوچی و بهت‌زدگی بود. چشمانم به نقطه‌ای نامعلوم در نور سرخ خیره شده بودند، ذهنم ساکت بود، وجودم در آتش و بدنم در بی‌خبری.

زمان کش آمده بود، منتظر بودم، منتظر بدنم تا برگردد، تنها امیدی که برای‌ام باقی مانده بود تا به آن چنگ بزنم و این همه تیره‌بختی را تحمل کنم. ته دلم به خودم می‌قبولاندم که بدن که برگشت، اوضاع بهبود می‌یابد. با شیرینی ِ فریب، تلخی ِ سیاهچال را قابل چشیدن می‌کردم. لحظه‌ها سلانه سلانه، رو به جلو قدم برمی‌داشتند و به آهستگی وجودم را خراش می‌دادند. انگار راهروشان بودم و آن‌ها هم بی‌رحمانه پاهای‌ خنجری‌شان را روی‌ام می‌کشیدند.

تا آن‌که بالاخره، پس از مدتی که به اندازه‌ی قرنی گذشت، بدنم از در سیاهچال داخل شد. پشتِ سرش دو بدن دیگر نیز آمدند که آن‌ها هم سر نداشتند. هرسه بی‌سر، کثیف و آغشته به خون بودند و چیزی همراه خود به داخل می‌کشیدند. جلوتر که آمدند متوجه شدم گاری‌ بزرگ قهوه‌ای بود با بدنه‌ی زنگ‌زده که درونش پُر بود از چوب‌های کوچک و بزرگ. سه بی‌سر، گاری را به آرامی و با خش‌خشی مور مور کننده، به وسط سیاهچال کشاندند. سپس شروع کردند به چیدن تمام آن چوب‌ها بر روی زمین. به سرعت و با حرکاتی منظم کار می‌کردند. اگر آن روز آن‌همه اتفاق خلاف عادت روی نمی‌داد، احتمالاً الان در شگفت بودم که قصدشان از این کار چیست. قطره‌های خون از سقف به روی چوب‌ها می‌ریخت و لک‌دارشان می‌کرد. و من با بی‌قراری در حال تماشا بودم و در دل آرزو می‌کردم که بدنم، به نوعی، متوجه‌ی من شود.

کارشان با چوب‌ها که تمام شد، بشکه‌ای آوردند و محتویاتش را روی آن‌ها خالی کردند.

و بعد مشعلی آوردند...

در یک آن، چرخ‌دنده‌های ذهنم از شدت ترس و غافلگیری، دوباره به کار افتادند. دوباره دریای افکار سرازیر شد به برهوتِ مغزم. قطعاً می‌خواستند آن‌جا را آتش بزنند و در پی‌اش، من هم برای همیشه تباه می‌شدم. افکار ناامیدانه در ذهنم موج می‌زدند و زاری‌کنان به دنبال راهِ چاره‌ای می‌گشتند. خودشان را دیوانه‌وار از سویی به سوی دیگر پرتاب می‌کردند و می‌خواستند در آن وقتِ کم، به هر قیمتی که شده، کاری کنند. از شدتِ هجوم ناگهانی آن همه نگرانی و فکر، سرم به وزوز افتاده بود. چشمانم به سرعت از جایی به جای دیگر می‌رفتند و گوشه‌کنار را وارسی می‌کردند.

بدن ِ خودم، پاره‌ی تنم، مشعل را به درون چوب‌ها انداخت.

می‌خواستم فریاد بزنم، شیون کنم، نعره بکشم و هرطور شده وجودم را به آن کالبد تهی نشان بدهم. اما چه فایده که گوش‌های آن کالبد، نزد من بود. می‌خواستم با تمام وجود داد بکشم که احمق، چه کردی، چه بلایی سر خودمان آوردی... اما افسوس که سری نداشت نه برای دیدن و نه برای شنیدن و نه برای حس کردن. فقط بدنی بود بیهوده که با دست خود، داشت مرا به اعماق نابودی می‌کشاند.

شراره‌های آتش داشتند به من ِ سر می‌رسیدند. آخرین چیزی که دیدم سه بی‌سر بود که به آرامی از سیاهچال خارج شدند و در را پشت سر خود بستند.

28.11.2012

2:51 AM
 

Monday, December 24, 2012

These Days...

                                                
تگ‌های این موضوع:

روزمره، یک‌نواخت، دیروز، امروز، فردا، کسل، بی‌حوصله، اعصابِ خورد، خوشحال، دپ، فاصله، موزیک، درس، کنکور، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، انتظار، اشک، بغض، پچ‌پچ، پشم، کپی‌پیست، کمبود تنوع، ناهار، بی‌خوابی، فکر، فکر، فکر، فکر، بی‌خبر، بو، Ctrl+V، Ctrl+C، امروزِ دیروز، امروز ِ فردا، دیروز ِ امروز، فردایِ امروز، کنایه، استعاره، ایهام، جامد، مشتق، شمع، طناب، چش‌درد، خسته، مُرده، آشفته، شونه‌نشده، گودرفته، جوش، خونه، خونه، خونه، بحث، دعوا، اس‌ام‌اس، شارژ، گوشی، دلیورد، پندینگ، دی‌سی، درجا، آزمون، رویا، کابوس، چندش، منطق، احساس، ترس، امید، بی‌امید، سوژه، طرح، هسته، کون گشاد، خونه خالی، بیکار، ساعت ۱۰، ذوق، سکوت، حرف، سکوت، حرف، سکوت، حرف، سکوت، کرخت، هفته‌ی ۱، هفته‌ی ۲، هفته‌ی ۱، هفته‌ی ۲، سیزدهم، جبر، سه نقطه، تایپ، دیلیت، تایپ، دیلیت، افسرده، اخم، خنده‌، خنده زورکی، خنده واقعی، مازوخیسم، سادیسم، بهمن، ۱۳-۱۴ بهمن، محبت، مهربونی، اذیت، کیک، خواستن، نتونستن، ضعف، تولد، سالگرد، شیش ساعت، هفت ساعت، پنج ساعت، وسواس، دغدغه، عکس، آپلود، سرد، داغ، گرسنه، کسل، کسل، کسل، کسل، کسل، کسل، کسل، کسل، تکرار، تکرار، تکرار، تکرار، تکرار.

Saturday, December 08, 2012

Tuesday, September 25, 2012

"Comfortably" Numb!?





کلاً یک وقت‌هایی هم هست که یکهو می‌‌بینی ساعت‌هاست گیر کرده‌ای در هزارتوی بی‌در و پیکر ِ کرختی. هزارتویی که وسعتش سرت را به دوران می‌اندازد، اما لعنت به هر سانتی‌مترش... یا هر لحظه‌اش... که همه از دم پوچند و خالی. هی کرختی و کرختی و کرختی... عقربه‌ی مادرمُرده هم نیشخندزنان جلوی چشمانت قِر ِ چرخشی می‌دهد و پیشرفتِ لحظه‌به‌لحظه‌اش را به رخت می‌کشد. ولی تو هم‌چنان سرگردانی در این کرختی که عین بختک افتاده به وجودت و سایه انداخته به روزت. بعد هی خمیازه می‌کشی،‌ زل می‌زنی به طرح‌های خیالی ِ روی سقف، دیربه‌دیر پلک می‌زنی و نور ِ لامپ که در ذهنت بنفش می‌شود، دنیای سیاهِ پشت‌ پلک‌هایت را لکه‌دار می‌کند. حوصله نداری از جای‌ات جُم بخری و باتلاق ِ کرختی هم بی‌خیال نمی‌شود و بیشتر و بیشتر به داخل ‌می‌مکدت.

از همه بدتر این‌که تکلیفت با خودت مشخص نیست. چند دقیقه انقدر مخت شلوغ می‌شود که حس می‌کنی ایستگاه مترو توی سرت سوار کرده‌اند و چند صد فکر توی هم می‌لولند و یک‌دیگر را هل می‌دهند تا به زور هم که شده، سوار متروی مغزت شوند و توجه‌ات را به خودشان جلب کنند. تو هم که گیج و منگ، مات و مبهوت آن همه شلوغی و ازدحام می‌شوی و هرلحظه، از این فکر به دیگری می‌پری و به همه گوشه‌نظری می‌افکنی. ولی آخرش به هیچ‌کدام اجازه نمی‌دهی که از متروی مغزت پیاده شوند و به دنیای واقعی بپیوندند.

ولی چند دقیقه هم یکهو آن همه شلوغی پوووفف... دودِ هوا می‌شود. مخت یخ می‌بندد و فقط هرازگاهی، قندیل‌هایی از سقف به زمین می‌افتند و صدای خُرد شدن‌شان منعکس می‌شود و کلِ سرت را پر می‌کند. مغزت انقدر خالی و بی‌فکر و سرد می‌شود که دلت می‌خواهد مشعل بگیری زیرش. و دریغ از کمی آرامش و راحتی در این همه بی‌فکری و سکوت!

کلاً این‌که عینِ مـــــاست ولو می‌شوی یک‌گوشه و برای هیچ‌کس،‌ به جز خودت، آزار و اذیت ایجاد نمی‌کنی. خلوتِ وقت‌کُش و حال‌کُش و رو‌ح‌کُش... که حتی اجازه نمی‌دهد موزیکی گوش‌ بدهی. حتی نمی‌ذارد از روی صندلی ِ کوفتی بلند شوی... کرختی ِ حال‌به‌هم‌زنی که پدرش یک‌نواختی‌ست و مادرش روزمرگی...

Monday, March 12, 2012

Hmmm...


نتیجه‌ی فکر کردن زیادی با مُخی که وجود نداشت!



 اصولاً وارد جزئیات نمی‌شوم و خیلی گذرا، دورنمایی از حال و احوال اخیرم برایت بازگو می‌کنم تا از این خماریِ اعصاب‌نابودکن بیرون بیایی؛ چون در حال حاضر تنها چیزی که می‌خواهم این است که بال‌هایت را آنقدر از دو طرف بکشم تا حدقه‌ی آن چشمانِ ورقلمبیده‌ات که مردمکشان عین بختک، افتاده است روی یک جهت، آن‌قدر گشاد شود تا چشمانت از آن بیرون بزند و غرق موج‌های آب شوند. تازه در این صورت دیگر نمی‌توانی با آن برق نگاهت، پز رنگ و روی قرمزت را بدهی.

خب، داشتم می‌گفتم... خیر سرم می‌خواستم به آن پیرهای خرفت لطفی بکنم و عصای دست‌شان شوم تا قلمروی مرجان‌های شاخ‌اِلک را تا قسمتِ شمالی‌ِ دریا گسترش دهند و کمی هم که شده در این آب‌های تیره‌ی پر از موجوداتِ خل‌وضع، چون تو، خودی نشان دهند. ولی انگار نه انگار که داشتم از ترقی و پیشرفت سخن می‌گفتم. طوری با آن حباب‌های لعنتی‌شان طردم کردند که انگار پولک‌های باباشان را کنده بودم!

لامذهب‌ها آن‌قدر پارانویدی بودند که می‌گفتند: «تو مهمل می‌بافی و با این یاوه‌ سخن‌گفتن، می‌خواهی ما را به درون دامی که خارج از قلمروی آباد و امن‌مان، برایمان پهن کرده‌ای، بکشانی. فکر کردی جوان‌های رذلی چون تو را نمی‌شناسیم؟! شما تازه دُم‌درآورده‌ها تمام فکر و ذکرتان این است که جای ما را بگیرید. یحتمل ارتشی جمع کرده‌ای و می‌خواهی بعد از این‌که ما را از مرجان‌ها بیرون کشاندی، از بین‌مان ببری. نه؟! ای پست‌‌فطرتِ مادرْ بی‌پولک!!»

و بعد هم تند تند، در حالی که با لبانِ ورقلمبیده‌شان فحش و ناسزا نثارم می‌کردند، سیل حباب‌ها را بر سرم فرو ریختند و بدون این‌که اجازه دهند راهم را از میان آن مرجان‌های پیچ‌ در پیچ باز کنم، با فشار حباب‌هایشان پرتم کردند بیرون. می‌بینی چه روزگاری شده؟! هیعییی... تازه... تازه! وقتی که داشتم به بیرون از آن مرجان‌های لعنتی ِ سبز‌ ِ شاخه شاخه پرت می‌شدم، پشت سرم فریاد می‌زدند که دیگر تا زمانی که آن ارتش را تسلیم نکرده‌ای، بازنگرد!! حالا منِ بدبخت، این ارتش ِ بی‌وجودِ‌ گور به گور شده را از کجا بیاورم؟! آه خدایا! توی گاوچش هیچ ایده‌ای نداری؟! اَه‌ه‌ه‌ه... دِ جوابی بده ای دم‌قرمز ِ بی‌مصرف!

به نظرت من با این پیرهای خاردار چه کنم؟ چگونه به مغز پوکشان بفهمانم که این چیزی که ازش دم‌ می‌زنند، اصلاً وجود خارجی ندارد؟! به قول این آدم‌ها Oh Shiiiiiiiit!!!

هیچ ایده‌ای داری با چه دردسری به توی دم‌لرزان برخوردم؟! تو که مسلماً ایده که چه عرض کنم، هیچ زری هم نداری بزنی،‌ پس خودم برایت می‌گویم.

به سختی از این مرجان‌های تودرتو بیرون آمده بودم و تازه داشتم نفسی تازه می‌کردم و از غوطه‌ور بودن در آب، بدون این‌که مرجانی دور و اطرافم باشد، لذت می‌بردم. اما حبابِ نفت‌‌آلود به این شانس که یک ثانیه هم نتوانستم آرامش داشته باشم. چشم باز کردم دیدم چهار پنج‌تا از این آدم‌ها که خرطوم و بشکه به خودشان وصل می‌کنند، زل زده‌اند به من. قلبم که چه عرض کنم، دُمم آمد توی دهنم. نه می‌توانستم برگردم به آن مرجان‌های کوفتی و نه می‌توانستم به جلو بروم چون در آن صورت خودم را وسط آن آدمیزادهای لاشخور با آن پاهای اردک‌مانندشان، پرتانده بودم!!!

خب مانده بودم چه کنم. این همه آدم دورم حلقه زده بودند و من عین ِ یک هویج در وسطِ شکم ِ یک کوسه، مانده بودم بین‌شان. انواع و اقسام فکرهای افسانه‌ای از قبیل ِ دست یافتن ِ ناگهانی به یک نیروی فرا دریایی و پرواز به سوی آسمان‌ها، از ذهنم می‌گذشت. به نظر خودم بهترین ایده‌ام هم این بود که یکهو به یک نهنگی چیزی تبدیل شوم و با یک ضربه‌ی دُمم استخوان‌هایشان را خرد و خاکشیر کنم. خلاصه بعد از این‌که هیچ غلطی نتوانستم بکنم، دیدم که این بی‌آب‌شش‌ها اصلاً حتی به اندازه‌ی یک‌دانه فلس هم به من توجهی ندارند و دارند برای خودشان ورجه وورجه می‌کنند.  این فلک‌زده‌ها هم مرا جدی نمی‌گرفتند حتی! فکر کنم دیگر حسابی باید بروم بمیرم؛ نه؟!

خلاصه‌ آمدم به آرامی از حلقه‌شان بیرون بروم که یک دفعه چشمان تیزبینم متوجه تو شد.  دیدم در دستِ آن چهارچشمی‌هایی و دُمت هم تند تند می‌لرزد. فکر کنم داشتی از ترس قالب تهی می‌کردی، نه؟! آخییی... الهیی ستاره‌ی دریایی فدایت شود. منم که خب... اندِ ایثار و فداکاری و این‌ها. گفتم بیایم نجاتت بدهم. باز هم رفتم در فکر آن نیروهای فرا دریایی و این‌که چقد خوب می‌شد الان فلس‌هایم به شمشیر تبدیل می‌شدند و بعد من تکانی به خود می‌دادم و شمشیرها به سمتِ قلب‌های کثیفِ این آدمیان فرو می‌رفتند. البته صد در صد خیلی خوب میشد ولی خب نمیشد!! گفتم بیایَم از تنها سلاحم استفاده کنم و آن هم نوک زدن بود...

جلو رفتم و در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن از آن بادست و پا ایستادم. در کل عمر گهربارم، هیچ‌وقت نشده بود انقدر به آدمی نزدیک شده باشم. چیزی نمانده بود پولک‌هایم از ترس بریزند. آن‌وقت که دیگر به کل بدبخت می‌شدم. درست که الان هیچ چیز به درد بخوری برایشان نداشتم، اما اگر پولک‌هایم می‌ریختند بلندم می‌کردند می‌بردند تا شونصد هزار تا آزمایش رویم انجام دهند که چرا پولک‌هایم ریخت!! خلاصه این‌که در نیم‌سانتی‌متری ِ دستِ آن بی‌دُم و باله، در آب غوطه‌ور بودم و  داشتم لب‌های غنچه‌ام را آماده می‌کردم که تا عمل نوک زدن را که بی‌شباهت به بوسیدن نبود، انجام دهم. چشمان پف‌کرده‌ام را بسته بودم و با نهایتِ شجاعت و دلیری و نترسی و این قبیل صفات که بسیار شایسته‌ام هستند، تلاش می‌کردم تا خودم را راضی کنم که آن پنج‌انگشتی‌اش را که به وسیله‌اش تویِ ناماهی را نگه داشته بود، نوک‌باران کنم.

دیگر چیزی نمانده بود که فداکاری‌ام کامل شود و با لبانِ افتخار آفرین‌ام، آن آدمیزادِ نفت‌به‌آب‌ریز را وادار به آزاد کردنِ تو کنم. ولی ناگهان، انگار دریاخدا فهمید که من از امتحانِ ایثار و جان‌گذشتگی دُم‌بلند بیرون آمده‌ام و حاضرم همیشه خودم را با فلس و دُم و باله و هرچیز سوپر ارزشمند دیگری که دارم، قربانی و این‌ها کنم. خلاصه این که انگار در تصوراتم ندا آمد که ای قرمزماهی ِ فهمیده، خواستم امتحانت کنم، بیچاره! جمع کن این لب و لوچه‌ات را. برو به جای خودت، جلبکی قربانی کن. من هم که همیشه عشق دریاخدا و این‌ها، به ناچار و با اکراه، بی‌خیال شدم. گرچه تهِ آب‌ششم، بسیار مشتاقِ نجاتت بودم!!

دُمت را درد نیاورم... آن ندای درونی را که شنیدم، عین جت‌اسکی فرار کردم و رفتم پشت مُشتی جلبک، قایم شدم. و بعد از آن پشت، با دو چشم محدب خودم دیدم که دریاخدا نجاتت داد. الهی که باله‌ات به قربانش برود.

یک‌دفعه آن شنای‌ ما- تقلیدکُن، پنج‌انگشتی‌اش را باز کرد و توی کوسه‌شانس را همان‌جا وسطِ حباب‌ها رها کرد. من هم که به مقدار بسیار زیاد، نگرانت بودم، باز مثل جت‌اسکی شنا کردم و آمدم اینجا، وَر ِ دلت، که ببینم فلس‌هایت در چه حال‌اند. ولی توی خَرماهی که عین خیالت هم نیست و اصلاً انگارنه‌انگار که من ناجی‌ات هستم و پولک‌هایم را برای‌ات به خطر انداختم! شاید هم داری از دریاخدا تشکر می‌کنی که مرا سر راهت قرار داد؛ منی که باعث و بانی‌ِ این معجزه‌ی امروز شدم. آری... آری... صد حباب در صد حباب مشغولِ راز و نیاز کردن نزد دریاخدایی و برای من دعا می‌کنی. مرا بگو چقدر بی‌آب‌شش بودم که فکر می‌کردم به خاطر رنگِ قرمز ِ های‌لایتت، خودت را می‌گیری!

راستی حالا که داری با دریاخدا راز و نیاز می‌کنی از او بپرس... نه... نه... اصلاً خودت بگو. نمی‌خواهد از دریاخدا بپرسی. اصلاً جلوی او قَدِ یک فلس هم حرفی نزن در این باره. خودت بگو ببینم نظرت چیست که ارتشی جمع کنم و به آن پیرماهی‌ها و فلس‌ریخته‌ها، حالی کنم چه کسی اهداف پلید دارد؟! من که الان خودم تریپِ نفتِ نخورده و دهن ِ بوداده شده‌ام، پس چرا از فرصت استفاده نکنم و پارانویدهایشان را تحقق ببخشم؟! هان؟! نظرت چیست؟

می‌رویم قلمروی تو... کجا زندگی می‌کردی راستی؟! از دیار مرجان‌های ستونی نیستی؟! حالا ولش کن... مهم نیست. از بحث دور نشویم. موافقی برویم ماهی‌های قلمروتان را جمع کنیم و ارتشی شویم برای خودمان؟! آن‌ها هم، هم‌رنگِ تواَند؟! اگر باشند که حباب‌باران می‌شود!چه کیفی بدهد! آن آب‌شش‌پوکیده‌ها اگر لشکری ببینند این رنگ و با دُم‌هایی چنین لرزان چون دُم ِ تو، در جا از ترس از نارنجی به زرد تغییر رنگ می‌دهند، انگار که شونصد حبابِ نفت قورت داده‌اند. طوری بهشان حمله مي کنیم و حباب سمی به سر و رویشان فرو می‌ریزیم که به نفت‌خوری بیفتند و بگویند غلط کردیم این جوانِ دلاور و سخت‌پولک را بیرون کردیم. (خودم را می‌گویم ها!)

یا اصلاً ارتش را بی‌خیال. زیادی دردِ دُم دارد. به ریسکش نمی‌ارزد. حداقل امروز یک درس گرفتیم و آن هم این‌که آدمیزادها کم بی‌توجه نیستند نسبت به تو. انگار برای‌شان جذابی یا یک هم‌چین چیزی. (گرچه نمی‌دانم چه نفتی در توی بوق دیده‌اند!) با توجه به این‌ها، نقشه‌ای دارم توپ، در حدِ بین‌دریایی! غوطه‌ور می‌مانیم اینجا و روزها صبر می‌کنیم تا آدمیزادی سر برسد. وقتی آمد قاعدتاً باید بپرد سراغت. آن وقت تو از دستش فرار می‌کنی یا اگر هم نتوانستی، خودم هلت می‌دهم. در هر صورت می‌روی به سمت قلمروی ما و آدمیزاد هم می‌آید دنبالت. و وقتی رسیدی آن‌جا سریع می‌پری و جایی قایم می‌شوی. در نتیجه آدمیزاد می‌ماند و آن مرجان‌های شاخ‌الکِ خراب‌شده. و خب بقیه‌اش را که دیگر حتماً خودت می‌توانی حدس بزنی... آن بی‌فلس‌ها هرجا روند خرابش می‌کنند. بدون استثنا. به همین راحتی و زلالی، قلمرو به بادِ فنا می‌رود و به دریای باقی می‌پیوندد. مگر نه؟! هان؟! خوب است؟! می‌بینم که حرکت دُمت کمی کندتر شده است. احتمالاً در زبان شما این یعنی آری، دُمت گرم! عالی‌ست، معرکه است، پرفکت است. تو شاه‌ماهی هستی برای خودت اصلاً!

بله... بله... خودم می‌دانم! خجالتم نده... ولی می‌دانی، کمی عذابِ آب‌شش دارم. روحم راضی نمی‌شود هم‌چین بلایی سرشان بیاورم. گرچه آن‌ها مرا بی‌مرجان و آواره کردند. ولی خب می‌دانی... خرفت‌اند دیگر. نمی‌دانند چه کار می‌کنند. دست خودشان هم که نیست، انگار به جای پولک، مغز دارند در کله‌شان. عین این خرها! به نظرت بی‌خیال شویم؟! رحم کنیم بهشان؟ یا نقشه را اجرا کنیم و فلسشان را کفِ آب‌شش‌شان بگذاریم؟! می‌بینم که باز هم حرکت دُمت یواش‌تر می‌شود. چقدر کوسه صفتی تو!

پی‌نوشت: ادامه‌شو می‌نویسم... در اسرع ِ حال!

پیِ پی‌نوشت: هدف نوشتن داستانِ کودکان نبود...!